قفس را
درب گشوده بود؛
لیک مرغ را
حسی از شوق نبود.
" پرواز کن, ای مرغ...
اینک آزادی...
به لطف و فرمان خدایت "
مرغ حتی نجنباند سری...
سالیان قفسی...
مرغ بی حسرت پرواز،
به خدای دیگری برده نماز...
و در آسمانی دیگر،
طعم پرواز چشیده...
از قفس جَـسته...
و چونان آزاده ای زیسته بود.

|
+| نوشته شده توسط يونس درا در
Wed 25 Jul 2007 ساعت
|